رها تا اوج

و اما روز دهم...
نویسنده : رها - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٩
 

همه زیبایی بود ...


 
comment نظرات ()
 
روز نهم ... نگاه
نویسنده : رها - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٦
 

نگاه آخرش

 نه به مشک پاره شده ،

 نه به آب ریخته شده ،

نه به دست بریده شده ،

که به کودکان منتظر بود ...


 
comment نظرات ()
 
روز هشتم ...هدیه
نویسنده : رها - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٦
 

چقدر خوب که جوانم ، قد رعنا دارم ،

 دلربایی می دانم ، و بهتر از آن شمشیر زنی،

چقدر خوب که شیفتهُ بابایم و دوستدار مادر ،

که از همه چیز، تمام دارم ،

تا امشب (که همه در انتظار سحر می گذرد )

دست خالی نباشم برای اهدایی ضیافت فردا ...


 
comment نظرات ()
 
روز هفتم ... بزرگ مرد
نویسنده : رها - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٦
 

آن روز،

بلند ترین فریاد  ، از گلوی کوچک من برخواست ،

وگرنه با تیر ، خاموشش نمی کردند ...


 
comment نظرات ()
 
روز ششم ... عاشقانه آرام
نویسنده : رها - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٦
 

از خجالت بود یا حیا نمی دانم ،

سرخ بود گونه ها . به سرخی خون ...

هلهله فرشته ها ،

 یا استشمام عطر فاطمه(س) به شوق آوردش ؟

،که این گونه عاشقانه ، به شکر ، پیشانی بر خاک ، گذارده آرام ...


 
comment نظرات ()
 
روز پنجم ... هزار تن
نویسنده : رها - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٤
 

آن شب که همه در انتظار سحر گذشت ،

روح میل به هزار پاره شدن و تن شوق هزار تکه شدن داشت .

شرمنده ایم  آقا که صبح ،

تنها یک روح بودیم در هفتاد و دو تن ...


 
comment نظرات ()
 
روز چهارم ... ادب
نویسنده : رها - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٢
 

می گوید : از خجالت ، حرفی با آقا ندارم .

 یک آرزو داشته  که با خونش خواسته .

مابقی را نخواستند که بشنوند ، از نگاه سر به زیرش خواندند .

می گوید :  تاوان گناهم سنگین بود .

آقا روبرویت باشد آن وقت ،

نگاهت به زمین  ...

...


 
comment نظرات ()
 
روز سوم ... گوشواره
نویسنده : رها - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۱
 

گوشواره ام را خیلی دوست داشتم .

با اینکه موقع گوش کردن ، کمی چشم هایم را از درد به هم می فشردم اما باز دوستشان داشتم .

چون هر وقت پدر آنها را به گوشم می دیدند همه را رها می کردند و مرا نزد خود می خواندند .

و من سرخوش از آغوش پر مهرشان از خود می پرسیدم :

چرا وقتی بابا گوش هایم را نوازش می کنند ، اشک می آید از چشمانشان...


 
comment نظرات ()
 
روز دوم ... سرزمین
نویسنده : رها - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٠
 

نازل شدید بر من ,

و عطر حضورتان ،

(مست کننده تر از تمام یاس های سپید) ،

پیچید در تمامی تاریخ

و

 سالهاست

کویر دلها و چشم های تشنگان

به نام من بوی باران می گیرد ...


 
comment نظرات ()
 
روز اول ... قاصدک
نویسنده : رها - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٩
 

پیام را در صندوق نگاهتان پیچیده

 لابه لای پرهای وجودم گذاردید

  و مرا

(سوار بر  سریعترین بادها)

به کور ترین گوشه دنیا روانه کردید ...

و از دست قاصدک

که تنها منتظران می شنوند پیغامش را

چه کار می آید ؟

جز رسیدن و رساندن و رها شدن...

 


 
comment نظرات ()