رها تا اوج

وقتی غرق می شوم . . .
نویسنده : رها - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۸
 

سکوت گوشم را می آزارد ،

 بی رنگی چشمانم را درد می آورد

و بی وزنی روی دوشم سنگینی می کند .

صدایت را می شنوم گهگاه ،

 که به خود می آریم .

وزن و رنگ و صدا را در من جاری می کنی و من ، 

سرشار از جریان پر تلاطمی که درونم است در این سرور غرق می شوم و از تو غافل .

همانگاه است که ،

سکوت گوشم را می آزارد ،

بی رنگی چشمانم را درد می آورد

و بی وزنی روی دوشم سنگینی می کند ،

و در این تنهایی سر در گمم .


 
comment نظرات ()
 
خرّم آن روز ...
نویسنده : رها - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٩
 

شب ، شب مهتاب نبود . از حبیب هم خبری نبود ولی آنقدر زمین مست ، آسمان مست بود که اگه تو هم بودی می زدی زیر آواز .

 امشب شب مهتاب ، حبیبم را می خوام ، حبیبم اگه خوابه طبیبم را می خوام ...

ستاره ها که روی ماه را دور دیده بودند ، حسابی خود نمایی می کردند . و ما زیر این نور افشانی ، بالا می رفتیم .

دلم نمی خواست حتی به اندازه ی یک بازدم هم از تنفس آن هوای خواستنی ، جا بمانم .

ولی داستان وقتی جالب می شه که با داشتن یک شب به این زیبایی با زمزمه ی این شعر به خواب بری :

 خرّم آن روز کزین منزل ویران بروم     راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

                                                                                              ....


 
comment نظرات ()